
ن : بابایی

ت : چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390

ز : 12:20
|
+
صدام کرده می گه بابائی کی برای من زن می گیری ؟ من زن میخوام ..
فکم افتاد زمین بهش میگم بچه پررو تو هنوز داری سرلاک میخوری جوجه
میگه خوب دیگه واسم نخرید به جاش چلوکباب می خورم اونوقت واسم زن
بگیرید
بخدا من اندازه این نامرد بودم اونقدر خنگ بودم که نگو اینا چرا ژن
هاشون این ریختیه...؟
اِ اِ اِ...بچه ی پدرسوخته هنوز دهنش بوی شیر میده زن میخواد
(البته خوب طفلی خیلی تقصیری نداره وقتی باباش هیجده سالگی
ازدواج کرده)
میگه بابا من از این زندگی خسته شدم می پرسم چرا
میگه نه زنی نه بچه ای من یه دختر دانشجو میخوام باهاش ازدواج کنم
من دیگه آمپر کشیدم مامانشو صدا زدم خانم بیا ببین چه دسته گلی درست
کردیم ما
ببین چی میگه آقا زن میخواد بهش
میگم خانم این چرا مغزش اینجوری شده
کسی چیزی بهش گفته بعد از کمی تفکر درباره ی حرفای این پدرسوخته
میگه آهان این بچه امروز داشته از تلوزیون مشکلات جوانان و ازدواج رو
نیگاه میکرد
بخاطر همین الان اینجوری شده بچم
آهاااای ایها الناس یکی بیاد مغز منو از هنگی دراره
این بچه نشسته میزگرد نیگاه کرده و واسه خودش تجزیه تحلیل کرده
حالا اومده پررو کرده از من زن میخواد
ای هواااار این بزرگ بشه فکر کنم به اون چهارتا زنی که بهش مجوز دادن
هم قانع نباشه...
خدایا به دادم برس امان از دست این بچه های شیطون...