تبليغاتX
مسیحا عشق بابائی

مسیحا عشق بابائی
من و پسرم
بچه شیر
ن : بابایی ت : چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ز : 10:38 | +

دیروز که بردمش مدرسه چندتا از این بچه های هم کلاسیش

داشتن گریه می کردن بهش گفتم مسیحا بابایی اینا چرا گریه میکنن

بهم میگه بابا اینا نی نی کوچولون که گریه میکنن

(حالا جالب اینجاست که اون نی نی کوچولوهایی

که مسیحا میگه همشون هم سن و سالای خودشن)

میگه بابایی فکر کردی همه مثل من مرد و قوین ؟

 بعدشم یه بادی به غب غب انداخت و با غرور هرچه تمام بهم گفت :

وقتی بابام شیر باشه خوب معلومه که منم بچه شیرم

فدای شیر نر خودم بشم که همه ی زندگی منه

.:: ::.


برجک زنی شازده...
ن : بابایی ت : شنبه سوم دی 1390 ز : 12:10 | +

بیچاره خانم معلمش فهمیده بوده من یه خونه ی خالی دارم و می خوام اجاره اش بدم اونم می خواسته خونه کرایه کنه به مامان مسیحا گفته میشه خونتون رو ببینیم اونم گفته باید با شوهرم حرف بزنید این معلم طفلی از همه جا بیخبر به مسیحا گفته لطفا به بابائی بگو یا به من زنگ بزنه یا شماره ی بابائی رو بده خودم بهش زنگ بزنم کارش دارم این بچه نامرد زبون دراز هم نه گذاشته نه برداشته به معلم بیچاره اش با یه لحن مرموزی گفته "ببخشید خانوم بابام با خانوما حرف نمی زنه شمام بهتره به آقاتون بگید به بابام زنگ بزنه"....اِ اِ اِ بچه پر رو آبروی منو مامانش رو که برده هیچ خانم معلم بیچاره رو هم ضایع کرده و بنده خدا رو کرده سکه یه پول ای خدا این بچه منو دیوونه کرده ...خودش که حال کرده و میگه بابا زدم برجک خانم معلممون رو آوردم پایین هه هه هه چه معنی میده معلم آدم شماره موبایل بابای منو داشته باشه...ای خدا منو مامانش رو از دست شیطونی های این وروجک در امان بدار...آمین

.:: ::.


بابا من زن می خوام...
ن : بابایی ت : چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ز : 12:20 | +

صدام کرده می گه بابائی کی برای من زن می گیری ؟ من زن میخوام ..

فکم افتاد زمین بهش میگم بچه پررو تو هنوز داری سرلاک میخوری جوجه

میگه خوب دیگه واسم نخرید به جاش چلوکباب می خورم اونوقت واسم زن بگیرید

بخدا من اندازه این نامرد بودم اونقدر خنگ بودم که نگو اینا چرا ژن هاشون این ریختیه...؟

اِ اِ اِ...بچه ی پدرسوخته هنوز دهنش بوی شیر میده زن میخواد

(البته خوب طفلی خیلی تقصیری نداره وقتی باباش هیجده سالگی

ازدواج کرده)

میگه بابا من از این زندگی خسته شدم می پرسم چرا

میگه نه زنی نه بچه ای من یه دختر دانشجو میخوام باهاش ازدواج کنم

من دیگه آمپر کشیدم مامانشو صدا زدم خانم بیا ببین چه دسته گلی درست کردیم ما

ببین چی میگه  آقا زن میخواد بهش میگم خانم این چرا مغزش اینجوری شده

کسی چیزی بهش گفته بعد از کمی تفکر درباره ی حرفای این پدرسوخته

میگه آهان این بچه امروز داشته از تلوزیون مشکلات جوانان و ازدواج رو نیگاه میکرد

بخاطر همین الان اینجوری شده بچم

آهاااای ایها الناس یکی بیاد مغز منو از هنگی دراره

این بچه نشسته میزگرد نیگاه کرده و واسه خودش تجزیه تحلیل کرده

حالا اومده پررو کرده از من زن میخواد

ای هواااار این بزرگ بشه فکر کنم به اون چهارتا زنی که بهش مجوز دادن هم قانع نباشه...

خدایا به دادم برس امان از دست این بچه های شیطون...

.:: ::.


 

Powered By blogfa.com Copyright © by manina
This Themplate  By Theme-Designer.Com