تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

آدم گاهی عصبانی است. بعد عصبانیتش که می خوابد چیزی می ماند که نمی داند چیست.یعنی دانستنش هم کمکی نمی کند در واقع. چیزی می شود که دلت نمی خواهد فکر کنی بهش.دلت می خواد که بدانی که نیست. بدانی که بازی های کوچک روزگار فقط شوخی اند.عصبانی بودنت می شود یک آگاهی دردناکی که هیچ کاریش نمی شود کرد جز دریافت دردش.این طور می شود که یک بخشی از شخصیتت را کنار می گذاری که دیگری قد بکشد.دیگری که درد کمتری خواهد کشید.این بخشی از شخصیت من هم که تا حالا اینجا می نوشت،حالا دیگر در حال بازنشسته شدن است.

خواستم که بگویم اگر فکر می کنید که چرا این همه تغییر کرده ام، دلیل دارد.و اگر فکر می کنید که به همین زودی هاست که دوباره برگردد به روزهای قبلش، باید بگویم که شدنی نیست. (برای کسانی که من را از نزدیک می شناسند.)

 

و من از این تغییر خوشحالم.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت13:51توسط مانینا | |

 

خودم را می سپارم

به معجزه ی دست های شما...

 

***

پ.ن.

بارگاه الهی

ظاهرا معجزه های شما هم جزیی از شوخیتان است...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت9:39توسط مانینا | |

 

بار گاه خداوندی

با من شوخیتان گرفته است آیا؟

مهلت نفس کشیدنم نمی دهید از هجمه این همه حادثه؟

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت15:47توسط مانینا | |

 

هر روز بیشتر به بچه هایی فکر می کنم که هیچوقت بر نگشتن..

هر روز بیشتر به خانواده هایی فکر می کنم که بچه هاشون رفتن و دیگه بر نگشتن..

هر روز بیشتر به بچه هایی فکر می کنم که دوستاشون...

هر بیشتر به بچه هایی که ...

هر روز بیشتر به  ..

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت12:39توسط مانینا |

 

پنجره های این اتاق ها بالاست. یعنی برای قد من.

در سکوت مطلق عصر یک ساختمون اداری.گاهی فقط صدای تلفن.و من.تنها!

بیرون.کمی گرد و غبار محلی.باد.گرما.ساعت ۶:۱۰ عصر.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت18:12توسط مانینا |