تبليغاتX
مانینا





















مانینا

وقتي به خودم برميگردم

شاعر مي شوم

مثل ناخن هاي حنا زده ي تو

كه نزديكي كنار من

با اين فاصله ي حرفها

و...

وقتي خودم باشم

شاعر ميشوم

شعر ميشوم

با لباس آب

وتمام مشكي هاي لباسم

رنگ مي بازد

از نگاه دردناك اين رود...

 

ماندانا.

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت18:51توسط مانینا | |

چرا تو شهر من درختا رو مي برن؟چرا هرجاش كه مي ري برگاي سبز درختا رو ريختن رو زمين...چرا هيچكس نمي دونه چرا؟

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت17:28توسط مانینا | |

صبح به خير...

مرا ميبيني...

آشناي روشني هاي طلوع....

+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت10:30توسط مانینا | |