|
گمان نمي كنم مرا بيني.امشب شب نوشتن نيست.نه اينكه حرفي نباشد.نگاه كن....اين مرزها اين مرزهاي مضحك...ميبيني؟تكرار بي سرانجام تقدير من اند...اين مرزها كه رنگ ندارند؛كه اسم ندارند؛اين مرزها ...ميبيني؟كجا ايستاده اي؟ايستاده؟گمان نميكنم...كسي حوصله ميكند ؟امروز ها روز گفتن نيست؛كه بخواند.... كه ببيند كسي...هنوز؛ بيست و چهار ساعت در خواب وبيداري....
اولين روز ادامه ي همان راه بود.كسي در راه مانده..كسي رفته...كسي دور.نزديك.دور...در اين مرز ها با هويتي بخشيدني .اينجا... اين صداي آواز ممنوع بود.صداي دلهره هاي ما اما نه.صداي ترانه هايم ممنوع بود اما صداي ناله هايم نه..ميداني..همدليم...ميدانم..نميتوانم از تو بگريزم..اينجايي درون من نزديكتر از تكرارهايم..از لحظه اي كه قدم ها به انكار پشت سر برخاست از آن لحظه كه محو شديم در اين با هم نبودن ها...با توام...صداي من از من دور است..با تو مي خواندم.با تو .از تو ميخواندم..از تو..اين من بودم كه آوار ميشد...اما اينجا هرچه را كه بشكني هر خط ممنوعه را تازه زير آوار انچه شكسته اي ميماني انگار...خرابه هاي رهايي... در اين همه با هم نبودن ها...چشمهايت در دستان من بود...كودك معصوم دل من...چشمانت قلب من بود...لحظه اي كه زير شكنجه هاي ديو ايستادي...و تنها لبخندت را تنها لبخندت را... در كابوس ها و كابوس ها...و من در خواب كشف بوسه...
هميشه با چشمهاي تيره خيره ... آفتاب نشد.. شايد شايد باور خورشيد بود ياآن ستاره ي آخر ما نميدانم نميدانم... تنها, ايستاده ام.
در حيرتم.كجاي اين زمان ايستاده ايم ما. نميدانم.و انگار در ندانسته ها غرقم.اين ترانه ها از جنس درد ما نيست.و صداي مشتركي نيست.گم شده اند.و معجزه نميشود.آهنگ معجزه خواب است.و بيداري خواب است و انگار تمامي ذره هاي خلقت در دايره من نميچرخد.نميچرخد و زندگي نيست.و من انگار بيهوده فقط حرف ميزنم.و كسي نمي خواند با من!
اينجا... تازه هاي من ...اينجا بود...اما نو شدم.. .و اين جا را براي ادامه انتخاب كردم. اين شعر نيست البته! باز سلام...
صبح ...آينه ي شكسته و ناقص همه چيز عوض شده... چشمات به خنده باز نميشه انگار.... حرف شعر بود... حتي در ناتمام.. تمام نشدم... و ناتمام ميميرم... اما... اما... از زيبايي نترسيدم.
ميدوني...گفتنش ساده نيست..همه ياين حرفها...همه ي من...كه پر ميشم...كه خيلي وقته كه خالي نميشم از اين گنگ ...ملتهب....ميدوني..مثل اين همه بايد....اين همه نبايد ...كه من غرق شدم...ببين...انگار عشق مرده....اون خانومه...ديدي....همه ي موهاي حنا زدش رو كند... آخه عزيزش مرده بود ...به همين راحتي...توي بيمارستاني كه بوي مرگ ميده....ميبيني....اانگار نفس نميكشم....
من ...شايد تازه تر از هميشه...وشايد...شايد بي صداتر..زمان باهجا هاي سنگين مي گذره..و سال ها و ماه ها و روزها....و اين لحظه هاي سخت....اين شعر نيست..اين منم...تنها من...من تنها...كه تنها ايستادم...و تنها باور كردم....و فرصت كوتاه بود...وتو نبودي...و من...تنها من...كه هيچكس نبود...
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|