تبليغاتX
مانینا





















مانینا

گمان نمي كنم مرا بيني.امشب شب نوشتن نيست.نه اينكه حرفي نباشد.نگاه كن....اين مرزها اين مرزهاي مضحك...ميبيني؟تكرار بي سرانجام تقدير من اند...اين مرزها كه رنگ ندارند؛كه اسم ندارند؛اين مرزها ...ميبيني؟كجا ايستاده اي؟ايستاده؟گمان نميكنم...كسي حوصله ميكند ؟امروز ها روز گفتن نيست؛كه بخواند.... كه ببيند كسي...هنوز؛ بيست و چهار ساعت در خواب وبيداري....

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت11:59توسط مانینا | |

اولين روز ادامه ي همان راه بود.كسي در راه مانده..كسي رفته...كسي دور.نزديك.دور...در اين مرز ها با هويتي بخشيدني .اينجا... اين صداي آواز ممنوع بود.صداي دلهره هاي ما اما نه.صداي ترانه هايم ممنوع بود اما صداي ناله هايم نه..ميداني..همدليم...ميدانم..نميتوانم از تو بگريزم..اينجايي درون من نزديكتر از تكرارهايم..از لحظه اي كه قدم ها به انكار پشت سر برخاست از آن لحظه كه محو شديم در اين با هم نبودن ها...با توام...صداي من از من دور است..با تو مي خواندم.با تو .از تو ميخواندم..از تو..اين من بودم كه آوار ميشد...اما اينجا هرچه را كه بشكني هر خط ممنوعه را تازه زير آوار انچه شكسته اي ميماني انگار...خرابه هاي رهايي... در اين همه با هم نبودن ها...چشمهايت در دستان من بود...كودك معصوم دل من...چشمانت قلب من بود...لحظه اي كه زير شكنجه هاي ديو ايستادي...و تنها لبخندت را تنها لبخندت را... در كابوس ها و كابوس ها...و من در خواب كشف بوسه...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت19:27توسط مانینا | |

هميشه با چشمهاي تيره

خيره ...

 

آفتاب نشد..

شايد

شايد باور خورشيد بود

ياآن ستاره ي آخر ما

 

نميدانم

نميدانم...

تنها,

ايستاده ام.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت14:54توسط مانینا | |

در حيرتم.كجاي اين زمان ايستاده ايم ما. نميدانم.و انگار در ندانسته ها غرقم.اين ترانه ها از جنس درد ما نيست.و صداي مشتركي نيست.گم شده اند.و معجزه  نميشود.آهنگ معجزه خواب است.و بيداري خواب است و انگار تمامي ذره هاي خلقت در دايره من نميچرخد.نميچرخد و زندگي نيست.و من انگار بيهوده فقط حرف ميزنم.و كسي نمي خواند با من!

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت14:44توسط مانینا | |

اينجا...

تازه هاي من

...اينجا بود...اما نو شدم..

.و اين جا را براي ادامه انتخاب كردم.

اين شعر نيست البته!

باز سلام...

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت18:57توسط مانینا | |

صبح

 ...آينه ي شكسته و ناقص

همه چيز عوض شده...

چشمات به خنده باز نميشه انگار....

حرف شعر بود...

حتي در ناتمام..

تمام نشدم...

و ناتمام ميميرم...

اما...

اما...

از زيبايي نترسيدم.

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت12:3توسط مانینا | |

ميدوني...گفتنش ساده نيست..همه ياين حرفها...همه ي من...كه پر ميشم...كه خيلي وقته كه خالي نميشم از اين گنگ ...ملتهب....ميدوني..مثل اين همه بايد....اين همه نبايد ...كه من غرق شدم...ببين...انگار عشق مرده....اون خانومه...ديدي....همه ي موهاي حنا زدش رو كند... آخه عزيزش مرده بود ...به همين راحتي...توي بيمارستاني كه بوي مرگ ميده....ميبيني....اانگار نفس نميكشم....

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت12:19توسط مانینا | |

من ...شايد تازه تر از هميشه...وشايد...شايد بي صداتر..زمان باهجا هاي سنگين مي گذره..و سال ها و ماه ها و روزها....و اين لحظه هاي سخت....اين شعر نيست..اين منم...تنها من...من تنها...كه تنها ايستادم...و تنها باور كردم....و فرصت كوتاه بود...وتو نبودي...و من...تنها من...كه هيچكس نبود...

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت14:18توسط مانینا | |