|
:"بايد قوي باشي..قوي مثل هميشه..من نميخوام اينجوري صدات رو بشنوم...آروم باش و صبور....مبارزه تموم نشده....مي شنوي...كجايي؟" :"اگه اون شب نيم ساعت...فقط نيم ساعت دير ميرسيدم...الان كجا بوديم؟تو ميدوني؟.....من اين صدا ها رو دوست ندارم..." :نه...نميرسيديم...و بايد كارم رو تموم كنم...و برم...." :"زندگي بايد چيزي بيشتر از اين داشته باشه...بيشتر..." :"چيزي تموم نشده...بايد صبور باشي" :"و گنگ" :"و پر از ترانه" :"چيزي از واژه ها نمونده..." :"اما يك نفر كه ميدونه ....نبايد بميره..." :"اما شعر ها از من فرار ميكنن وقتي....وقتي صداي جنايت هست...." :"من تو رو قوي ميخوام...همون دختر هميشگي...." :"هميشگي....!!!" :"تو قد كشيدي...." :"و آروم گريه كردم" :"و تنها من شنيدم عزيز هميشه...تنها من..."
فكر كن.. چشمهات را مي بندي. من نيستم. خوابيده ام انگار. يا شايد در اين دنيا ي كوچك راهي نيست براي پيدا كردن ما. خوابيده ام انگار و مبارزه تمام ميشود.. ببين برگشته ايم به سده هايي پيش بايد تن به تن جنگيد و خالي نشد.. و من باز خواب گردآفريد ببينم در قلعه اي زنداني.. نه چهل گيس نه پري طلسم و جادو... قصه اي نيست.. و من خواب گرآفريد ميبينم... و تاريكي گردنه هاي متروك... و بيدار كه ميشوم انگار غارت شده ايم.. تو نيستي... و من كابوس اندوه تو را مي ديده ام... ماندانا ايزدپناه.
منتظرم ببينم خبر رسمي در مورد اتفاقاتي كه در تجمع زنان در پارك دانشجو پيش آمده پيدا ميكنم يا نه...در جمعی كه بوديم براي گرامي داشت 8 مارس اين رو گفتن كه زنان رو باز مورد خشونت قرار دادن در روز جهاني زن... نميدونم چي ميشه گفت...كه اين همه نظراتي كه امروز شنيدم از زبان مرداني كه با قدرت فكر ميكردند كه تنها نظر آنهاست كه ميماند.... تنها تنها يك آه...يك آه كوتاه.... و باز می ایستیم... و این تنها چیز بود که یافتم شعری از گراناز موسوی. « من » نه آدمم ، نه گنجشک اتفاقی کوچکم هر بار که می افتم دو تکه می شوم نیمی را باد می برد نیمی را مردی که نمی شناسم .
چشمها را ميبندم.صداي ساكت درون آرام نيست.هيچ روزي آرام نبوده است.اما كجاي زمزمه ها مشغول كرده است؟ياد گرفته ام كه به يك صداي تنها گوش ندهم.همه ي صدا ها...همه ي صدا ها.و شايد اين نه حتي يك تمرين ساده ي دموكراسي كه انعكاس آرامي بود از سنجيدن و عمل كردن. و شايد يك اجبار. چراكه فرصت خطا نيست.از روز ابتدا. آرام آرام همه چيز چرخيده است.از روزهاي ايزدبانو بودن ... تا روز هاي تلخ اجبار و تحقير...و تا امروز ...كه هر لحظه تلاش . هرذره در مبارزه. ...و شكست ساده ي ديوارهاي مضحك...و محدوديت هاي ذهني...گاهي فكر ميكنم بيشترين چيزي كه زنان جامعه ي ما را آزار ميدهد همان مرز هاي فكري القا شده به آنها ست كه در طول زمان آنها را از بلنداي مادر پاك به پستو هاي تاريك ناآگاهي كشيده ست..كه ندانند حتي در فضاي دردآلودشان چه ميگذرد و قانع شدن به چيزي نزديك به هيچ... و امروز تاحدودي اين مرزها شكسته شده...اما در مرزهاي جغرافيايي ما ؟راه زيادي مانده...تا شايد شايد كه در همه ي خيابان شهر همان يك دختر تنها همان دخترك خسته را صبح به صبح نبينم...كه جايي داشته باشد براي ايستادن...براي تنها انسان بودن...
کمی باید ساده تر گفت انگار...در این شب ها ...که چه فرقی می کند کجا باشی...در این نزدیکی ها کسی نیست... ....صداي تو دور بود.مثل همه ي حرف ها يي كه در تكرار كلمه ها گم كردم... 1:براي روز 8 مارس ما به نتيجه نرسيديم.ميدونين كه توي اهواز برنامه اي هست يا نه؟
در من هيا هوي باد ها در با د هزار صدا ي دو ر در هر صد ا سكو تي مبهم در سكو ت آرزو ها ي نا ب
خاطره ها كه نميميرند كه با تلنگري باز همان ميشود كه بود كه بوديم..
ميدوني...وقتي از چهار ديوار اين اتاق ميرم بيرون...وقتي دور ميشم .دور ..دلم واست تنگ ميشه...ميدوني...مثل خواب شدي..يه چيزي كه توي ذره ذره ي اين لحظه ها جريان داره...هست...موندي...اما دور...ميدوني...قصه نمي گم...اونجا..توي اون آزادي محض...توي اون رهايي تو جا موندي..توي حقيقت تلخ..تو موندي...كه همراهم نباشي...تا باز چيزي كم باشه...يه چيز بزرگ..مثل آرامش...
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|