|
صفحه ي سفيد را دوست ندارم. كلنجار رفتن با واژه ها را هم.از گذشته به آينده پرتاب شدن از هميشه به هميشه.شعرهام كه كسي ميگفت پر از سنت است و نقض همه ي خواسته هاي من و سكوتي كه رها نميشود ...و حلقه ها ي پيوستگي با خودم را گم كرده ام در جدالي با هيچ با ذهنيت هاي كور با... از حصار تنگ چشمي ها ...تا شك حتي به خود... به كجا ميروم... دل تنگ لحظه هاي دورم...سلام هاي بي دغدغه... دل تنگ لحظه هاي گم شده ي محجوب... اما...حالا..كه همه چيز در هراس است... و من در شك پيكار... در شتاب سرد...
يه روزي از همين روزها همه چيز رو مي برم بالا بالا بالا و با نهايت آرامش ولش ميكنم كه پرتاب بشه نابود بشه و بره توي زباله هاي كيهاني... شازده كوچولو بي گل و سيارك.... **چرا؟چرا امشاسپندان فيلتر شده؟
می آیی می ایستی و می گویی و زمان می شنود و نمی ایستد و تکرار می شوند در گذرگاه ادوار و می مانی... در من همیشه تو بیداری ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من! در من همیشه تو می خوانی هر نا سروده را این چشم های گیاهان مانده در تن خاک کجای ریزش باران شرق را خواهد دید؟ اینک میان قطره های خون شهیدم فوج پرندگان سپید با خویش می برند غمنامه ی شگفت اسارت را تا برج خون ملتهب بابک خرم -آن برج بی دفاع- ........... این سوگوار سبز بهار این جامه ی سیاه معلق را چگونه پیوندیست با سرزمین من؟ آن کس که سوگوار کرد خاک مرا آیا شکست در رفت وآمد این همه تاراج؟ .......... ثقل زمین کجاست من در کجای جهان ایستاده ام؟ با باری از فریادهای خفته و خونین ای سرزمین من! من در کجای جهان ایستاده ام؟ خسرو گلسرخی. سرودهاي خفته
از اين حرف ها نمي ترسيدم از تكرار خوا بهاي پريشان بايد از لباس هاي فرم مي گذشتم از وحشت دور ماندن از مدار هاي تعريف شده ي محو پا خورده ي هزار آگاه و نا آگاه از فرياد ها ي بي قانوني كه "خدا را در پستو ي خانه نهان بايد كرد" از اينكه فكر ميكني همه اين واژه ها كه شبيه هم اند تكرار بي مغز بيهودگي هاي منند نه حتي يك واژه ي نو به فكر هاي تو راهي ندارم همه ي روزنامه هاي پر خاطره ي من كه فروخته شد به نميدانم چه كسي خاطرات سالهاي آغاز نوجواني و باور روزهاي خوب و نمي دانم كه چه شد كه انگار انگار باكي نبود از ايستادن و شد قصه ساده اي از رفتن...هنوز هم باور نمي كنم ... تو پرنده ي نقره گون و گلهاي صخره را نخواهي ديد اين جا كه سايه هاي اشباحي تن به مرگ نمي سپرند پس كنار اين سوتهاي بخشنده كه مي گذرد؟ و اين نفس نقره كه فرو مي ريزد بمان و نگاه كن گياه كوچكي را كه روح اقليمي خود به تماشا گذاشته اما من دورم دور و مي توانم درين يالها بخزم و مرگ را تحقير كنم برخاسته ام ولي به ياد نمي آورم خلوتي را كه براي وداع داشته ام كمان كشيده مي شود و من شانه هايم را از آهي طولاني بيرون مي برم. هوشنگ چالنگي.
شهر در پريشاني خواهد سوخت و حجاب سخت عروسك له شده مجال نفس كشيدن نخواهد داد در تكرار آينه هاي مقابل كمي دور تر دورتر در آن تصوير آخر نگاه كن... معصوميت تطهير ميسوزد
رگبار بود...رگبار كوتاه بهاري...باران بود...شادي كوتاه خداحافظي...حرفهاي بزرگ...حقيقت هاي ناباور و گنگ...از هزاره هاي مبهوت....شوخي كوچك مضحك....آينه مهربان است...و زيبايي خاطرات رفته را نميدزدد...و مي ايستم و فكر مي كنم گه اگر به اين خانه تكاني تن نمي دادم....و همه همان بود كه بود....سبزي هاي اين بهار اين بهار زود به زردي رفته اند...گل هاي سرخ كوههاي مادري و بوي بابونه هاي سپيد...سيزده...زيبايي با هم بودن در ميان شلوغي هاي شهر...
لحظه در انتظار توست... لحظه هاي نو... نو .. در تو...
سين هفتم سيب سرخي است حسرتا كه مرا نصيب از اين سفره ي سنت سروري نيست ا.بامداد روسريم رو باد برد. موهام ميرقصيدن آدما اومدن با خودشون روسري سياه آوردن دل موهام گرفت ميخوام بذارم كه برن شايد جايي شادي پيدا كنن... *و سال نو مبارك.
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|