تبليغاتX
مانینا





















مانینا

نفس مي كشي..آروم مي گي تموم شد..گذشت..و خوشحالي رو با آرامش درك مي كني.

ولي اين تازه اول ماجرا ست.

مي ايستي..

قول داده بودم كه...

و گاهي قول ها فراموش مي شود..

"چرا نمي تونم كه بنويسم"

"چرا انگار حرفهام رو گم كردم"

انگار قدرتم رو گم كردم.شهامتم رو شهامت بودنم رو.

زن زيباي درون من...

زن زيباي آفرينش...

اين آهنگ آرام  نطفه بستن ها

رشد بي نظير رودي از جنس زمان ،از جنس بلور انسان

چيزي كه فراموش شده است.جسارت واژه هايي كه در تاريك ترين سياه چاله ها درد مي كشند و آرامش روح مرا مي گيرند.

هر روز مي چرخم كه مسير سبز رشد همين حرف ها همين حرفهاي تكراري را دنبال كنم.

ميچرخم!!!

 

وقتي خط هاي اول جا افتاده ادامه ي بقيه ديگه يه بازيه...

 

 

**خيلي خوشحالم كه كسي هذيان هام رو نمي خونه....

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت15:31توسط مانینا | |

7...

 

فرقي نمي كند

كه بايستم

و ديوارهاي آبي را تماشا كنم

و يا

در سكوت ممتد پشت پلك ها

          غرق شوم

 

نه آبي تمام مي شود

و نه نقطه هاي محو نور

                       در سياهي سكوت

 

نقطه ي پايان نمي گذارم

و به رنگ هاي چيده شده كنار هم مي روم

كه از گم شدن ديگري

                     مي رنجند

و نا تمام مي مانند...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت20:49توسط مانینا | |

۴...

از حرفی

که نمانده

به واژه مهمان میشوم...

 

 

*نه...مهماني واژه ها تنها يك دلخوشي كوچك است برايم...تنها يك دلخوشي كوچك...حرفي نيست...

از من نمی نویسم...از من...از من که در خاطره ها می چرخد...و باور نمیکند...حتی هیچ را...و گیجی را...در هق هق ها گم نمی شود...و نمی یابد که چرا...چرا...در همه ی اینها رازی است...رازی در تاریک ترین شکاف سنگ..سنگ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت12:59توسط مانینا |

۳...

هیچ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت12:50توسط مانینا |

2...

 

چشمهام

ميبند

از چيزي فرار نميكنم

پوسته زيباي تازه ام را

از قبل بلوغ روشن افكار

دريده اند

نميدانم

كه چه خواهد شد

انتظار را

برايم معني كنيد

شايد

در عمق حرف ها

آرامشي باشد

از لمس صداي دوست...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت20:5توسط مانینا | |

۱...

 

تن ها ی خسته ی من...

تنهای خسته ی من...

من..

درد دارم...

مي فهميد...

شما كه انگار از خدايان هزاران ساله برتريد

من درد دارم

درد

مي فهميد؟

 

تمام ذره هاي استخوانهايم

نعره مي زند

. من روياي خنده هايت را مي بينم

از من گذشت

كه بايستم

و

زيبايي ها را شماره كنم

 

از من گذشت

 

دست هايت را

تنها دست هايت را

 

و لمس ذره هاي صدا

صدا

صدا

صداي درد

 

من گريه نميكنم

ببين

گريه نميكنم

 

و از خشم متلاشي مي شوم

و از خشم

 

و تو...

شكنجه ها ي مرگ

 

شمارش معكوس فاجعه

 

آبهاي روان سكوت

من همسفر شما خواهم بود

با صداي متلاشي شده در خشم

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت9:42توسط مانینا |

حكايت

       عشقي

  بي قاف   

     بي شين   

     بي نقطه

 

 

فكر نمي كردم كه خيس بشم.فكر مي كردم از درك اين دنياي تازه به همه ي كهنگي ها پناه ببرم از وحشت بار گناه و قضاوت ،قضاوت نابارور خود از خود.اما تر شدم.سالهاست كه هم تر شدم و هم  از دلهره مرده ام.اما امروز نمي ترسم.حتي از دلهره ي فردا.و حتي از مرگ.كه "هنر" است.مثل رنگ هاي  نقاشي مثل كوير مثل طاقت دنيا كه در من ادامه مي يابد و در ما خلاصه مي شود.

تمامي سكوتم را از بر ميكنم.تمامي روزهاي بغض.تمامي شعر نا تمام،مهتاب عجولانه،تمامي انعكاسم را در چشمهاي تو.تمامي همرنگي با همراه،همسفر.همه را از بر ميكنم.

و باز ميگردم.

و فرو مي روم در اعماق.

و ريشه ها را باز مي يابم.

و نمي ترسم.

 

 

*نام كتابي از مصطفي مستور

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت18:42توسط مانینا | |