|
نفس مي كشي..آروم مي گي تموم شد..گذشت..و خوشحالي رو با آرامش درك مي كني. ولي اين تازه اول ماجرا ست. مي ايستي.. قول داده بودم كه... و گاهي قول ها فراموش مي شود.. "چرا نمي تونم كه بنويسم" "چرا انگار حرفهام رو گم كردم" انگار قدرتم رو گم كردم.شهامتم رو شهامت بودنم رو. زن زيباي درون من... زن زيباي آفرينش... اين آهنگ آرام نطفه بستن ها رشد بي نظير رودي از جنس زمان ،از جنس بلور انسان چيزي كه فراموش شده است.جسارت واژه هايي كه در تاريك ترين سياه چاله ها درد مي كشند و آرامش روح مرا مي گيرند. هر روز مي چرخم كه مسير سبز رشد همين حرف ها همين حرفهاي تكراري را دنبال كنم. ميچرخم!!! وقتي خط هاي اول جا افتاده ادامه ي بقيه ديگه يه بازيه... **خيلي خوشحالم كه كسي هذيان هام رو نمي خونه....
7... فرقي نمي كند كه بايستم و ديوارهاي آبي را تماشا كنم و يا در سكوت ممتد پشت پلك ها غرق شوم نه آبي تمام مي شود و نه نقطه هاي محو نور در سياهي سكوت نقطه ي پايان نمي گذارم و به رنگ هاي چيده شده كنار هم مي روم كه از گم شدن ديگري مي رنجند و نا تمام مي مانند...
۴...
از حرفی که نمانده به واژه مهمان میشوم...
*نه...مهماني واژه ها تنها يك دلخوشي كوچك است برايم...تنها يك دلخوشي كوچك...حرفي نيست... از من نمی نویسم...از من...از من که در خاطره ها می چرخد...و باور نمیکند...حتی هیچ را...و گیجی را...در هق هق ها گم نمی شود...و نمی یابد که چرا...چرا...در همه ی اینها رازی است...رازی در تاریک ترین شکاف سنگ..سنگ...
۳... هیچ...
2... چشمهام ميبند از چيزي فرار نميكنم پوسته زيباي تازه ام را از قبل بلوغ روشن افكار دريده اند نميدانم كه چه خواهد شد انتظار را برايم معني كنيد شايد در عمق حرف ها آرامشي باشد از لمس صداي دوست...
۱... تن ها ی خسته ی من... تنهای خسته ی من... من.. درد دارم... مي فهميد... شما كه انگار از خدايان هزاران ساله برتريد من درد دارم درد مي فهميد؟ تمام ذره هاي استخوانهايم نعره مي زند . من روياي خنده هايت را مي بينم از من گذشت كه بايستم و زيبايي ها را شماره كنم از من گذشت دست هايت را تنها دست هايت را و لمس ذره هاي صدا صدا صدا صداي درد من گريه نميكنم ببين گريه نميكنم و از خشم متلاشي مي شوم و از خشم و تو... شكنجه ها ي مرگ شمارش معكوس فاجعه آبهاي روان سكوت من همسفر شما خواهم بود با صداي متلاشي شده در خشم
حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه فكر نمي كردم كه خيس بشم.فكر مي كردم از درك اين دنياي تازه به همه ي كهنگي ها پناه ببرم از وحشت بار گناه و قضاوت ،قضاوت نابارور خود از خود.اما تر شدم.سالهاست كه هم تر شدم و هم از دلهره مرده ام.اما امروز نمي ترسم.حتي از دلهره ي فردا.و حتي از مرگ.كه "هنر" است.مثل رنگ هاي نقاشي مثل كوير مثل طاقت دنيا كه در من ادامه مي يابد و در ما خلاصه مي شود. تمامي سكوتم را از بر ميكنم.تمامي روزهاي بغض.تمامي شعر نا تمام،مهتاب عجولانه،تمامي انعكاسم را در چشمهاي تو.تمامي همرنگي با همراه،همسفر.همه را از بر ميكنم. و باز ميگردم. و فرو مي روم در اعماق. و ريشه ها را باز مي يابم. و نمي ترسم. *نام كتابي از مصطفي مستور
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|