|
حس مادري رو دارم كه با بچه ي كوچيكش توي سرما مونده و گرماي تنش براي گرم كردن تن نحيف كودكش كافي نيست....
نمي شود نه نمي شود كه خواب بماند حرفي كه در بغض نمي ميرد اما دست هاي من حجم بي تفاوتي ها را نمي تواند نه نمي تواند كه اندازه بگيرد در ذره هاي كوچك اندام هاي كوچك من كه حجم كوچكي از اين بيكرانه را سهم دارد چيزي دارد ريشه مي كند كه از جنس راز هاي كودكيم است از جنس حرف هاي مگو ي بي معنا براي بزرگترهايي كه زياد هم بزرگتر نيستند كه حرف هايشان انتهايش به قضاوت مي رسد و حكم قضاوت ولنگاري و من دلتنگ مي شوم دلتنگ چيزي كه در ذره هاي تنم ريشه كرده ست و از چيزي نمي هراسد و من نمي ترسم و از دلهره مي ميرم! كه مي گويي از مردن نگو و مرگ انگار مي خواهد كوچكي مرا به تماشا بگذارد كه نزديكي هاي اين تن كوچك هميشه مي چرخد و مي خواهد انگار بگويد انار سبز و كال روي زمين نمي افتد اما ريشه هاي ذر ه هاي تن من اين ترشي را زمزمه كرده اند درخت تنها نمانده است باز شكوفه مي كند اما نمي شود نه نمي شود كه بغض ترش لحظه ها در ريشه هاي تازه ي تنم نماند در شيرابه هاي جريان تند بلوغ.... ** در آستانه ي حرفي مي ماني...كه زنگار ساليان به سينه دارد..من از من نمي هراسم...وقتي كه چشم باز مي كنم و هيچ نمي يابم...در آستانه ي سال نو در حرفهايي نو مي بيني كه واژه ها تحقير مي شوند در گفتن كلام بلور...مي داني كه تمام نمي شوم...تمام نمي شويم...
نمی دانم...
کدام زمان قضاوت خواهد کرد... در ساعت پنج عصر،تجمع زنان به خشونت کشیده شد.... **
فكر كن...دوباره بخواهم شمارش معكوس فاجعه را شماره كنم...روزها بي نظيرند..در گرفته شدن همين لحظه اي هم كه هست...مي توانم...من مي توانم كه استوار بمانم... مي بيني...انگار براي معنا شدن درد آفريده شديم...براي مرگ در سكوت...براي معنا شدن واژه ي جنگ و قرباني شدن.... فرزندان سزمين آفتاب... روز اول صداي هواپيماي جنگي بود كه در صداي گريه تولد پيچيد و صداي سرود هاي خلق...فرزند هزاره هاي مبارزه... نام كوچك: گردآفريد قلعه هاي بي حصار... مي گويم نبايد...نبايد كه صداي تو بميرد...نبايد... ولي مگر راهي هم مانده ست... در يك ظهر تابستاني بهار يك نفر مرد كه مي خواست انسان بماند... و شايد نفر بعد... نمي خواهم...نمي خواهم كه از فاجعه هاي درد به همين سادگي قصه ي كوتاهي بسازم... ببين...
نمي شود كه زمان خاموش بماند... نمي شود كه... ولي ... كاغذ هاي كاهي سفيدم را .... كاغذ هاي سكوت را... صفحه هاي مقدس ايمان...
و در خلوتي كه گاهي مي ميرم پناه نمي آورم به سايه ها تو را نور مي خواهم نه در حجاب كور دلي ها تو را نور مي خواهم در كنج اين همه دور تو را خلوت با شكوه مي خواهم...
گاهي همه چيز آنقدر رنگ مي بازد كه به رد پاي تقدير مشكوك مي شوم..
چشمهات در دستان من است اين حرفها حرف من نيست تاريكي نور را نمي فهمد از صدايت دورم دوري هراسي نيست از ضربه هاي هجاهاي خود دورم حرفها ديگر شعر نيست! ** فكر نمي كنم كه حرفي رو گم كرده باشم.چيزي هست كه هميشه توي واژه هاي يه جور مي شينه.اين همون مشكل بزرگ منه.وقتي كه انگار همه ي نوشته ها همه ي واژه ها مثل همند...اما...
یک توصیه ی کوچک!
اگر اهواز زندگی می کنید سعی کنید نمایش دستهای آلوده رو از دست ندید..اجرای بسیار خوب هنرمندان و سطح بالای کار ...کار با ارزشی هست برای دیدن...و اینکه حمایتی باشه از هنرمندانمون.که برای اجراشون با یک سالن تقریبا خالی رو به رو نشوند.... و این هم آدرس جدید وبلاگ لادن.
تحولات اجتماعي-سياسي در دو قرن اخير موجب مهاجرت هايي در اقصا نقاط جهان شده و مي شود.مهاجران نه فقط تن خود كه فرهنگ خويش را نيز جا به جا ميكنند.فرهنگ مي پذيرند و بر فرهنگ هاي ديگر تاثير مي گذارند.نمايشنامه ي مهاجراني كي از آثار برجسته در اين زمينه است.از پرآوازه ترين آثار نمايشنامه نويس پر آوازه ي لهستاني اسلاومير مروژك است.( از معرفي كتاب.) آدم هاي نمايش: آ آ ي ي مهاجران نمايشي است در يك پرده.داستان زندگي دو مهاجر كه در يك اتاقك محقر و بي نور با هم روزگار مي گذانند.يكي(آ آ)روشنفكر، كه از خفقان حكومت مهاجرت كرده است و ديگري (ي ي)براي كار از يك روستاي كوچك از سرزمين خود به اينجا آمده است،سخت كار مي كند و پول هايي كه در ازاي كار بسيار سخت خود به دست مي آورد در يك عروسك پنهان مي كند.و حتي براي كرايه اتاق هم حاضر به خرج پولي نيست.نمايش در روز يكشنبه اتفاق مي افتد، درشب سال نو. آ آ در حال كتاب خواندن است و ي ي از گردش خود مي گويد، گردش در يك ايستگاه مركزي راه آهن.و ديده هاي خود ،كه كاملا آميخته با تخيل ست را بيان ميكند.آ آ در مقابل تخيل ي ي آنچه را كه در واقع اتفاق افتاده بيان مي كند..ي ي حاضر به ياد گرفتن زبان اين كشور بيگانه نيست.او مردمان اي كشور را آدم نميداند:: «يي: آخه اينا كه آدم نيستن آ آ به ي ي به عنوان سوژه اي براي مطالعه ي"بردگي" مي نگرد و شايد به همين دليل است كه هزينه هاي او را مي پردازد:: ي ي:يعني تا حالا نوشتي؟ آآ:نه. ي ي:واسه چي؟ آ آ:به خاطر اينكه مي ترسيدم.(مكث)ازم نمي پرسي چرا مي ترسيدم(مكث)تو حق داري.من دارم با يك هموطنم حرف مي زنم...با برادر توامانم....هميشه با ترس دست به گريبان بوده ام وچون، بايد مي نوشتم،بايد از اين ترس دست بر مي داشتم.پس براي اينكه ترس نداشته باشم فرار كردم. ي ي:خب پس حالا داري مي نويسي؟ آ آ: در حال حاضر نه. ي ي:چرا؟ آ آ:چون ديگه نمي ترسم. ي ي:خودمونيم تو هيچ وقت راضي نيستي،ها... آ آ:اين دور باطله.درست وقتيكه بخت خودم رو به چنگ مي آورم –از دستش مي دم.از وقتي فرار كردم،ديگه برده نبودم.در آزادي،من تكه تكه شدم،مثل آميب كوچكتر و كوچكتر شدم.من هدفم رو از دست دادم،و از همه بدتر نياز دستيابي به اين هدف رو از دست دادم....از ديدگاه نظري،مي دونستم چي مي خوام،اما به طور عملي نه ديگه از خودم اراده اي داشتم،و نه نيازي.بعدش،خوشبختانه،به تو برخوردم. ي ي:حالا اين وسط من چكاره ام؟ آ آ:اوه،تو..تو دقيقا هموني هستي كه من پيش از اينكه ديگه وجود نداشته باشم بودم.تو درست مثل يك سنگ آسماني هستي كه به روي زمين افتاده و عميقا تو زمين فرو رفته.(صفحه ي109-110) ي ي ميگويد كه او نمي نويسد.او گمان مي كند كه مي نويسد.در شب سال نو ،همزمان با مهماني كه در طبقه ي بالا ميگذرد،با هم جشن كوچكي مي گيرند،كه گهگاه،مثل هميشه،با بحث با هم در گير مي شوند.ي ي مي گويد كه مي خواهد برگردد.آآ ميگويد كه او هيچ گاه بر نميگردد چون اينجا پول در مي آورد و اين وسوسه ايست براي بيشتر ماندن،بيشتر پول داشتن.پولي كه "مال"اوست.و او برده ي حرص و آز خود است.اما ي ي در يك حركت همه ي پول ها را پاره ميكند.و البته از اين كار پشيمان مي شود.ولي آآ هم همه ي يادداشت هاي خود را پاره مي كند چرا كه ديگر حرفي براي گفتن ندارد"برده ي واقعي وايده آل وجود نداره.چون حتي زنداني هم براي خود لحظه هاي آزادي دارد"..... و... "ي ي با صداي بلند خروپف مي كند.آآ به پهلو مي غلطد رو به ديوار مي كند.پس از لحظه اي صدايي ديگر هم ساز صداي خروپف ي ي مي شود.صدايي كه ابتدا در سكوت جان مي گيردو بلند فراز مي شود:هق هق گريه،بغض تركيده در گلو،و صداي گريه اي تكان دهنده و جگر سوز..." اين قسمت كوجكي بود از آنچه در اين كتاب مي گذرد...
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|