تبليغاتX
مانینا





















مانینا

مثل جنبش سرد خاكستري ها

در مسير رگهاي پريشان

در دستهام

كه امنيت مي بخشد

به حضور ذره ها

ذره هاي خاكستري كه پراكنده مي شوند

در مسير سرخ

ومي بالد..

 

 

**

صبح از حس زنده بودن مي ترسم.

از روياي اميد شب پيشين

از خواب هاي پريشان كشتار

از حس مرگ آور بيننده بودن

 بر جنايت.

 

وحرف هايي كه ناباورانه تكرار مي شود...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت18:38توسط مانینا | |

 

 

وقتي حرف مي زني.

و نگاهت نمي كنم.

ومي مانم كه كدام نشانه در كلام تو مانده كه آهنگ ماندن ندارد...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت16:53توسط مانینا | |

 

 

هنوز رنگ كوچكي مانده اﺳت كه در حجم  اين همه تﺼوير نميگنجد ...

رنگ بي رنگي در گوشه ي چشم هات

وقتي كه خوابيده اند...

 

 

**

كه گاهي در درد شوقي مي پيچد...

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت17:7توسط مانینا | |