تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

 

اول پاييز است نه ؟ نشانه ي روزها را گم كرده ام

مثل لرزش مدام زمان كه قرار نمي گيرد

مي خواهم مثلن گم نشوم

مثلن!

دست ميگيرم به ديوار روز ها

و رنگ مي پاشم تا اين خط ممتد جايي بچرخد به نگاه من ...

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت19:28توسط مانینا | |

 

 

در دستهاي مني

در ميان انگشتهاي كوچكم

مشت مي بندم

و تصوير تو

پر مي شود

 از امنيت...

 

چشم مي بندي ونمي بيني

گم شدنت را

در  مسير رگهاي پريشانم...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت19:46توسط مانینا | |

 

وقتي صفحه خاليسيت و نقطه هاي كوچك به چشم مي آيند،وقتي نقطه هاي كور مثل راهي مي شوند براي رفتن و راه را به دشواري مي يابي و...

ولي در قصه ي گنگ بي آخر مي شود ابهام...

ابهام تلخي در روشنايي هايي كه گم شده اند در حصار هاي مضحك...

 

گنجشكك كوچك برف هاي قصه هاي من...

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت2:42توسط مانینا | |