تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

 

همه چیز ادامه داشت 

                  و قصه تمام شده بود.

چیزی میماند برای همیشه

                       و کسی می رفت برای همیشه.

و آغاز تازه ای برای رهایی از اندوه

 

این اتفاق کوتاه

مرگ...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت23:58توسط مانینا | |

 

 

 

 

از این حرفها که بگذریم

نوشتن را دوست می دارم

 

و نانوشته ها را.

 

که نانوشته ها را زندگی کنم

 

مثل این شادی.

 

  که روزی من نبوده ام

                             و بوده ام

            

                  در میلاد...

 

 

 

*روز های نو...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت19:39توسط مانینا |

 

 

 

 

"....حس میکنم فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد....می خواهم همه چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم.می خواهم به اعماق زمین برسم.عشق من در آنجاست ,در آنجایی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها به هم می رسندو آفرینش در میان پوسیدگی  خود را ادامه می دهد,گویی بدن من یک شکل موقتی و زود گذر آن است. می خواهم به اصلش برسم.می خواهم قلبم را مثل یک میوه ی رسیده به همه ی شاخه های درختان آویزان کنم...."

 

 

 

برای هفتاد و دومین سالروز تولد فروغ فرخزاد....

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت16:33توسط مانینا | |

 

 

با من رجوع کن

من ناتوانم از گفتن

زیرا که دوستت میدارم

زیرا که "دوستت میدارم" حرفی ست

که از جهان بیهدگی ها

و کهنه ها و مکررها می آید

با من رجوع کن

من ناتوانم از گفتن

...

 

فروغ.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت21:2توسط مانینا |

 

 

همیشه از صدام می ترسیدم.مثل کابوس کودکی هایم است.مثل ناخود آگاه خاطره ام از جنگ ,از صدای هواپیما های جنگی بالای سقف خانه و آژیر ها..در کودکی های من.

همیشه می ترسیدم.از چشمهایش و آن نگاه..

هنوز می ترسم ,از تصور آن نگاه بالای دار...

 

گمان نمی کنم که این تاوان جنایت باشد...باید میماند در همان سیاه چال حقارت...  

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت19:42توسط مانینا |

 

 

صفحه های کاهی رنگ کاغذ رو بیشتر دوست داشتم..که از واژه ها فرار نمیکرد..می ایستاد و میخواند..

که ما چند نفر بودیم...نمی دانم چند نفر ...اما باز فرار نمی کرد از این حجم عجیب...

ببین..

باز گشته ام ..

در سر تاسر تابش دستها در انتظار فرو ریختن بود

در انتظار مبهم گذشته...

و گذشته...

 

به تصویر ها برگردم

ما چند گاهی چند ن فر بودیم...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت18:54توسط مانینا | |

 

 

نقطه ای روشن

               در فضایی  

                           در انتظار

 

به خانه ی قدیمی بر می گردم

می ایستم

 

 

که هنوز دوستت دارم در اعتبار وسعت

 

 

می ایستم

که این قصه ی بی پایان در آرزوی سیاهی؛

ترانه نیست

 که بخواند

 

نخواند؟

 

نمی خواند

 

             ...

 

م.

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت16:25توسط مانینا | |