|
365 روز سال را می شمارم.در سیصد و شصت و پنجمین بامداد 85 و احساس می کنم که خوشحالم که تمام می شود.خوشحالم که با تمام لحظه های پر اضطرابش می رود و باز پر امیدم به آنچه که می آید و به دستان پر توان که می ایستند و می خوانند و می مانند. و باز من می مانم و من. من می مانم و... و حجم پر غرور این سه نقطه های ناگفتنی.
زیر آوار مانده بودم چشمهام را دیدی؟ که خالی بود وخواب این بار آرام تر اما که عادت ویرانی را تعبیر میکند. زیر آوار مانده بودم با دست های آویخته و پر...
این روزها چشم هام مثل دوربین کوچکی همه چیز را ضبط می کند.و فقط تصور می کنم ابعاد این همه اتفاق را.اتفاق های ساده و کوچکی که در کنار هم دنیای بزرگی است و وقتی فقط نگاه کنی حیرت می کنی از حجم این همه لحظه ها در کنار هم...
فقط یک لحظه فقط...
زیستن , مشغله ایست جدی, درست مانند دوست داشتن تو. ناظم حکمت.
گاهی خوندن نوشته ها مثل خستگی یا دلتنگی روی دلم سنگینی می کنه... می شود ساده بنویسم. از دلتنگی یا چیز هایی شبیه به این. یا از وحشت از کابوس های زنده ی بیدار. یا دوری یا چیزی مثل نداشتن نداشتن چیز های آرامش بخش یا دوری دوری از تو از من از ما که می ترسم اما نباید کسی ببیند که این منم که می ترسد زنی که مادر به دنیا آمده بالاتر از جنسیت های بودن و زنی که طعم اشک هایش مثل بوسه های دور توست می بینی شاعر نیستم از من حرف می زنم منی که انگار می ترسد که انگار درد را بار برمیدارد از تمام لحظه های بودن. انگار زایش را از یاد برده است زنی که می ترسد از این حتی نبودن های مرگ. زنی که فکر می کند صورت استخوانی مرگ زیر خاک چگونه می پوسد و رد دست ها در کدام غبار است. انگار کسی درد می کشد مثل درد کودکان نارس که بلوغ را تجربه می کنند. از من نمی ترسی؟ زنی که در نجوا های کودکانه می چرخد و تاب آلودگی ها را ندارد...
اطلاعيه شماره 2 برگزاري مراسم روز جهاني زن 8 مارس 17 اسفند همبستگي براي آزادي ، برابري، عدالت جنسيتي"
دلم را می بینی وعصب های مرتعش لب هام...
از بغض ها نمی ترسی از آشوب دلهره های من و این زمان که به آخر می رسد روزی من می مانم و از این لحظه های درد نمی گریزم برای زادن عاشقانه های بیپروای دورونم ...
کمپين رهايي فعالان جنبش زنان از زندان و همه ی حرف هایی که گفته شده ...و انگار حرفی نمی ماند برای گفتن... اما همبستگی زنان را دوست دارم که آرام نمی نشینند...
انگار تمام سلول های تنم منجمد می شود و در میان سلول های یخ زده چیزی زندانی میشود چیزی که تو حسرتش می نامی..
گاهی از سکوت های خودم می ترسم.. می ترسم از غرق شدن در این همه بی واژه...
شعر بازگشت هنگامی که از سرزمین تبعیدو سکوت باز می گردم با شاخه های گل به پیشوازم میا ای کاش شبنم ها را برایم ارمغان آوری قطره های اشک سپیده دمانی که مصائب را شهادت داده اند. ای کاش عطش سیری ناپذیر عشق را برایم ارمغان آوری وشکوه های تمناهای متورم تن را در شب های ستاره باران. ای کاش شب های بی خواب و قرار بی انتها را برایم ارمغان آوری شب های مادران داغدار را با آغوشی محروم از فرزندشان. نه!هنگامی که از سرزمین تبعید وسکوت باز میگردم با شاخه های گل به پیشواز من میا تنها هدیه ات برای من کاش این باشد: آخرین آرزوی قهرمانان بر خاک افتاده در سپیده دمان با سنگی بی پر وبال در دست و رگه ای از خشم در چشمانشان چونان ماری خزیده و پیچان. ژوفر روژاJOFRE ROCHA)) شعر معاصر آفریقا.ترجمه:فریده حسن زاده.
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|