تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

این بی صدایی

دارد جان همه ی کلام ها را می گیرد

در روزهای

که تنها باید بگویم وبگویم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت16:8توسط مانینا | |

 

 

 

 

می رسم

به صحرای بزرگی

از مخروبه هایی که می شناخته ام

در انتهای نا در کجایی ما

چیزی بود از حجم پر نشاط زنجره هایی

که به اتمام می رسیدند

در هوای باز رو به سرما

و لرزش مدام

بر تکه های جدا شده ی اندام ها

 

در کجای آبی های تنم تو را به یاد بیاورم

ای رفته دور از هجاهای ترانه هایم

آمده نزدیک

به پیش باز تازه هایم

تا کجا تو را از یاد ببرم

که بیامیزم با رنگِ  رنگ رنگ  چشم ها

و بازیابمت در انحنای موج هایی

که به یادم می آورند

زمین را

اشیا را

و جسمیت را

تا بازیابمت

در ابعاد خطوط تنت

تا آبی ها ی بی نهایت آسمانی...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت0:52توسط مانینا | |