تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

 

در لحظه ای

تمامی آنچه داشته ای بر باد می رود

آوار آنچه بود

آنچه نیست

مدفن تمامی آبادی های گذشته است

هویت بر باد می رود

و مثل نوزاد پیر شده ای

تازه باید گریه ی آغاز سر کنی...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت15:7توسط مانینا | |

 

 

مثل این بود که همه ی قطعه های پازل را چیده بودم،جز یکی،و قطعه آخر رمز آشکار شدن همه چیز بود.همه ی تصویر های گنگ.و همه چیز روشن شد و روشن شدن تصویر برای کسی که دروغ گفته است یعنی مرگ.و تو حالا برای من مرده ای.هرچقدر هم که شماره ی تو هنوز در سکوت تلفنم زنگ بخورد.یا پیام هایی بیاید که از تو باشد.اما تو مرده ای.برای من مرده ای.و جسم پاکم را از آلودگی های تو میزدایم.و تمام  روحم را از بازمانده ی گنداب وجود تو و من آزادم.مثل خودٍ خودم...

 

و مسلما موسیقی یونان را بدون تو هم می توان کشف کنم...این بار اما زیباتر.ترانه های ناب را که حالا  میدانم نمی فهمیدی...این بار تنها کشف می کنم اما زیباتر.دیگر رخوت گذشته رفته است و اضطراب ها و نگرانی ها.همه چیز زیباست...زیبا مثل من...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت19:58توسط مانینا | |

یخ زده

نابهنجار

غرق در اعماق...

+نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت23:50توسط مانینا | |

 

 

9 دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه؛

همه ی شن ها ی ارغوانی ساعت شنی

سقوط کرد

به درون خود

 

و

در دو ثانیه مانده

به دقیقه ی ده؛

زمان من تمام شد!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت20:24توسط مانینا | |