تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

می آید

می رود

 

صفحه ی من زیبا نیست

کسی مرا نمی خواند

اما ادامه می دهم

این واژه ها را

این حباب کهنه را

که می رود

 

که می آید

که مرا می برد تا ریشه های تنهایی

تنهایی عریان

که مثل دو چشم

دو نگاه تنها

نگاه می کند به اجسام و افراد و

پیاده روی خویش

در خیابان ها

و گاهی با خودش حرف می زند

مثل همین حرف

که کسی نمی شنود

می گوید

در دل می خندد

حافظه اش را پاک می کند

و نمی داند که چه می خواهد بگوید

 

می رود

می آید

 

می آید

می رود

 

و چشم که می چرخاند

نمی داند خودش را کجا جا گذاشته است...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت18:8توسط مانینا | |

 

زمان

چه زود می گذرد

در قرار...

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت19:38توسط مانینا | |

 

بعضی لحظه ها تاریخ مصرف دارند
وقتی گذشتند،
 تمام شده اند.
انگار که هیچ وقت نبوده اند..

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت21:27توسط مانینا | |

 

نحسی روزهای دلمردگی ماهانه را بگذار کنار تحمل کردن وقاحت یک آدم.همراه کاری که چند روزی است دارد خسته کننده می شود،به اضافه ی کلاس ها.می ماند کسی که در آینه خودش را نمی شناسد و انگار تازه دارد از وحشت تکرار اتفاق ها نگران می شود.ولی ذهن آرامش باز تلنگر می زند که تو با هیچ چیز نمی شکنی.اما باز تا این روزهای چرک مرده بگذرد و تازه شود زمان زیادی مانده...

اما درک حضور زشتی ها هم یک تجربه است.

این هفدهمین مهری است که بی وقفه با کلاس های تازه می گذرانم.هر بار پر رنگ تر بود.اما نه رنگین تر.

بهتر از این نمی توانستم بنویسم انگار!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:31توسط مانینا | |