تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

روز های بی پرده ی حرف ها و حرف ها و حرف ها

روز های سخت گذر از همین هایی که هست تا آنجایی که می خواهم

می خواهم برایت تا صدای دوردست نزدیک ترین واژه هایی که نمی یابمشان و تو می فهمی

و رویا می بافم

تا همین نزدیکی هایی که آشنا تر است...

 

 

**برای نزدیک ترین هایم و ..سارا...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت22:46توسط مانینا | |

 

 

برای رستاخیز این همه  راز های مرده

سپیده دم  پایان حیات دیر است..

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت22:19توسط مانینا | |

 

برای  من سخت بود.سخت تر از هرچه فکر نکرده بودم.سخت تر از هر نادیده ای که به پیکار تجربه هایت می آید.مثل تصور خودآگاهی  که آزارت می دهد.به سخره ات می گیرد:که گفته بودمت از این لرزه های آینده..و تو باز می خواهی بگویی که بر جا مانده ام.که نلرزیده ام از اضطراب مدام پلک ها و لب ها و روح پایدار و پر عاطفه.می خواهی فراموش کنی که حالا که دشوار ترین هایت گذشته است،حالا که آرام،قرار گرفته ای در بستر مدامتحالا احساس مرده ای اینگونه  هشدارت می دهد از زنده بودنش.عذاب می کشد از نادیده بودنش و می داند که نادیده باقی خواهد ماند و این..

دیدی...

در مقابل کوهها می ایستی

 ولی

از پرتاب ٍ آرام ٍ ریگ کوچکی فرو می ریزی...

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت0:31توسط مانینا | |

 

نامش را نمی دانم

همان یاد دوری که نماند هیچ

جز انعکاس کابوس هایش در شب

در انتهای معلق اجسام ...

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت21:22توسط مانینا | |

 

**

دیگر این سال ها ی تازه هم تکراری است..شمارش اعداد زمان.دیگر تصمیم های نو به بهانه ی این روزها.خانه تکانی های ذهنی و تلاش برای افکار تازه تکراری است. این ها،این بهانه ها را دور ریخته بودم تا هر زمانی برایم زمان آغاز باشد.شد و نشد..همانطور که این خانه تکانی ها زود گرد و غبار می گیرد…

باز هم به دنبال نقش تازگی ها دوره می کنیم این روز ها را...

 

***

 

فکر میکنی چیزی از دست داده ایم؟یا چیزی به دست آورده ایم؟ همه با هم در این شلوغی در هم و بر هم سالن جشن به هم می رسیم و نگاهی و لبخنی و با هم می رقصیم و دستی و آغوشی..ما که با هم رشد کرده ایم ما که دیگر آنقدر قد کشیده ایم  که این یکی مان دارد ازدواج می کند آن یکی در فکر رفتن است یکی عاشق دیگری شده است...یکی دکتر شده است آن یکی مهندس است یکی دیگر در انتظار کنکور در پیش..با هم قد کشیده ایم..دلتنگ می شدم گاهی از این روزها..اما دیگر باور کرده ام این راه را..همین غنیمتی که گاهی کنار هم جمع می شویم همه باهم و باز می بینم که هنوز همان صمیمیت است همان صداقت ساده ی همیشه..همین که برای شادی جشن عروسی یکیمان از هیچ کاری دریغ نمیکنیم..پا به پای هم می دویم برای تدارک مراسم و بعد پا به پای هم می رقصیم و با هم بغض می کنیم و پا به پای هم تا آخر خط می رویم..دور می شویم از هم اما فاصله ها ریشه مان را از بین نبرده است...

****

 

 

+نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت1:1توسط مانینا | |