|
روز های بی پرده ی حرف ها و حرف ها و حرف ها روز های سخت گذر از همین هایی که هست تا آنجایی که می خواهم می خواهم برایت تا صدای دوردست نزدیک ترین واژه هایی که نمی یابمشان و تو می فهمی و رویا می بافم تا همین نزدیکی هایی که آشنا تر است... **برای نزدیک ترین هایم و ..سارا...
برای رستاخیز این همه راز های مرده سپیده دم پایان حیات دیر است..
برای من سخت بود.سخت تر از هرچه فکر نکرده بودم.سخت تر از هر نادیده ای که به پیکار تجربه هایت می آید.مثل تصور خودآگاهی که آزارت می دهد.به سخره ات می گیرد:که گفته بودمت از این لرزه های آینده..و تو باز می خواهی بگویی که بر جا مانده ام.که نلرزیده ام از اضطراب مدام پلک ها و لب ها و روح پایدار و پر عاطفه.می خواهی فراموش کنی که حالا که دشوار ترین هایت گذشته است،حالا که آرام،قرار گرفته ای در بستر مدامت…حالا احساس مرده ای اینگونه هشدارت می دهد از زنده بودنش.عذاب می کشد از نادیده بودنش و می داند که نادیده باقی خواهد ماند و این.. دیدی... در مقابل کوهها می ایستی ولی از پرتاب ٍ آرام ٍ ریگ کوچکی فرو می ریزی...
نامش را نمی دانم همان یاد دوری که نماند هیچ جز انعکاس کابوس هایش در شب در انتهای معلق اجسام ...
** دیگر این سال ها ی تازه هم تکراری است..شمارش اعداد زمان.دیگر تصمیم های نو به بهانه ی این روزها.خانه تکانی های ذهنی و تلاش برای افکار تازه تکراری است. این ها،این بهانه ها را دور ریخته بودم تا هر زمانی برایم زمان آغاز باشد.شد و نشد..همانطور که این خانه تکانی ها زود گرد و غبار می گیرد… باز هم به دنبال نقش تازگی ها دوره می کنیم این روز ها را... *** فکر میکنی چیزی از دست داده ایم؟یا چیزی به دست آورده ایم؟ همه با هم در این شلوغی در هم و بر هم سالن جشن به هم می رسیم و نگاهی و لبخنی و با هم می رقصیم و دستی و آغوشی..ما که با هم رشد کرده ایم ما که دیگر آنقدر قد کشیده ایم که این یکی مان دارد ازدواج می کند آن یکی در فکر رفتن است یکی عاشق دیگری شده است...یکی دکتر شده است آن یکی مهندس است یکی دیگر در انتظار کنکور در پیش..با هم قد کشیده ایم..دلتنگ می شدم گاهی از این روزها..اما دیگر باور کرده ام این راه را..همین غنیمتی که گاهی کنار هم جمع می شویم همه باهم و باز می بینم که هنوز همان صمیمیت است همان صداقت ساده ی همیشه..همین که برای شادی جشن عروسی یکیمان از هیچ کاری دریغ نمیکنیم..پا به پای هم می دویم برای تدارک مراسم و بعد پا به پای هم می رقصیم و با هم بغض می کنیم و پا به پای هم تا آخر خط می رویم..دور می شویم از هم اما فاصله ها ریشه مان را از بین نبرده است... ****
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|