تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

خیلی هم فرقی نداره که امروز کدوم روز از کدوم ماه ٍ ساله.من هستم.بیشتر از همیشه بودنم رو احساس می کنم و بیشتر از همیشه قدرت زندگی رو پیدا کردم.خوشحالم از اینکه می تونم به خودم،به زندگیم،به بودنم ، شفاف و بدون ترس و تردید نگاه کنم؛در آستانه ی بیست و سه سالگی...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت15:23توسط مانینا | |

 

دقیقا نمی دونم که از کجا باید شروع کنم.احساس می کنم رسیدم به لحظه هایی از زندگیم که حتی حرف هم نباید زد.مثل سکوت مطلق مثل همین نگاهی که هیچ حرفی توش نیست.

قبلا فکر می کردم  که فقط بعضی لحظه های زندگی هستن که تاریخ مصرف دارن.که وقتی تموم شدن انگار هیچوقت نبودن.اما الان فکر می کنم که روز هایی که می گذره ؛چیزهایی که تجربه می کنم،هیچ کدوم از این قاعده مستثنا نیست.همشون انگار دارن رو به نیست شدن می رن.رو به اینکه انگار هیچوقت نبودن.حتی چیزهایی که فکر می کردم که واسم خیلی با ارزشن.اگه قرار باشه اینطوری باشه دیگه از زندگی چی باقی می مونه؟

مثل اینکه موجود کوچیک رو حس کنی،احساس کنی داره درونت نفس می کشه.احساس کنی که چقدر دوستش داری و دلت می خواد که با تمام وجودت ازش مراقبت کنی تا رشد کنه،تا نفس بکشه،تا قدرت زنده موندن پیدا کنه،چیزی که فقط از جنس خود تو باشه.ولی می رسی به جایی که می بینی نا خود آگاه باید از بین بره.یه تلنگر،یه حرف،یادت می یاره که تنها نیستی که بخوای تنها تصمیم بگیری.همه چیز توی یه چرخه ی تکرار به تو می رسه.یه چرخه ای که گاهی از قبل تعریف شده است.تو یه سری چیزها رو داری که کسی نمی بینه.یه سری چیز ها رو نداری که همه جای خالیش رو میبینن.پس تعریف ٍ تو می شه همین نداشته ها.پس به اون چیزی که باید توی همین چرخه ها و تعریف ها پیدا کنی و بدست بیاری نمی رسی.

چیزی مثل یه خواب کوتاه از کنار چشمت می گذره.و باید باور کنی که زنده نیست.که فقط یه تصور مشکوک بود از چیزی که فقط تو می بینی و بس.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت19:18توسط مانینا | |