تبليغاتX
مانینا





















مانینا

 

1.یک سالی می شه که بزرگترین تلاش زندگیم شکستن همه ی لحظه هایی هست که امکان داره روزی من رو دچار نوستالژی کنن.همه ی همه ی لحظه ها رو؛همه ی لحظه هایی که تنها هستم،کار می کنم،دانشکده می رم،با دوست ها هستم،تنها سفر می رم،تنها زندگی می کنم،با کسی هستم و هر جوری که هست،طوری می گذرونم که انگار ساده ترین اتفاق زندگی روز مره هستن.نه برای خودم دغدغه ای می سازم؛نه هیجانی و نه هیچ تصوری از آینده.فقط همین لحظه ی ساده ای که می گذره زندگی منه که دارم واسش تلاش می کنم.

2.گاهی ،پیش اومد که احساس کنم که این آدم،آدمی که روبروم نشسته و همینجوری داره واسه ی خودش حرف می زنه و من حتی نگاهش نمی کنم،چه موجود جالبی می تونه باشه واسه همراه بودن،بعد به فکر خودم می خندم و سعی می کنم به حرف هاش گوش بدم و فراموش کنم که زندگی رو می شه تغییر داد. تازگی ها،خیلی خیلی بیشتر حس بی نظیر تنها بودن رو درک می کنم.

3.مدتی هست که با هر کسی که حرف می زنم در مورد بعضی مسائل، نا خود آگاه اسم یک نفر وسط میاد،هر جا می رم اثری ازش می بینم،یا نشونه ای.صبح،توی حالت خواب و بیداری،تلفنم زنگ می خورد،که شماره ش ناشناس بود، جواب دادم و کلی حرف با یارو زدیم،برای کارهایی که داشتیم زنگ زده بود و سوال داشت، آخر سر پرسیدم شما؟،تازه فهمیدم همان جناب محترم هستن که من نشناختمشون!اگه 2 یا 3 سال پیش بود یا حتی همین یک سال پیش،فکر می کردم این ها نشونه های یه اتفاق هستن و کلی به این پازلی که داره یکی یکی چیده می شه تا این بابا قدم به قدم به من نزدیک تر بشه جدی نگاه می کردم.اما تنها حسی که الان دارم،حس یه جریان اتفاقی هست که انگار یه نفری من و داره مسخره می کنه و می خواد عکس العمل های من رو ببینه و تفریح کنه.ما هم اصولن در این موارد از رو نرفته و کلا به روی مبارک نیاورده و به زندگی خودمان بی دردسر ادامه می دهیم!

4.به مدت 20 دقیقه امروز به زیارت کانال ایران موزیک نشستیم از فرط بی حوصلگی در همه ی کارها،و نتایج خوبی حاصل شد در باب تفرح ذات و انبساط خاطر و یاد گرفتن ابیاتی از این قبیل:"بیا غم هاتو دایورت کن رو من"!!،"کرشمه یارٍ کوچولو"!! "چاقی اندازه ی لندکروز"(یا چیزی تو این مایه ها)!!! و قس علی هذا!

5.کارخونه ی داروسازی ای که این واحد درسم رو توش گذروندم  جای جالب توجهی بود.یک شرکت دولتی که زیر مجموعه ی یک سازمان کلی تر بود شامل حدود 17 تا کارخونه ی داروسازی که با سیاست های هماهنگ کار می کنند.یه محیط فوق مذهبی که حتی به سایز روپوشی که تن آدم بود هم کار داشت.هرچی که فکر می کنم که تولید دارو که هم از لحاظ اقتصادی از بزرگترین تجارت های دنیاست و هم از نظر بهداشت وسلامت از مهمترین بخش های درمان هست چه ربطی به مسایل مذهبی و  این حرف ها می تونه داشته باشه،چیزی نفهمیدم!(البته اگه سخت نگیریم ربطش کاملا واضح و مبرهنه!)

6.توی مملکت ما،از انجایی که همه چیز با تناسب بسیار عالی و تنگاتنگ با هم هماهنگ می باشد! وضع رشته ی داروسازی هر روز بهتر از روز قبل می شه.سالهاس که داروساز ها با قانون مصوب سال 1334 که به هرکسی اجازه ی تاسیس داروخانه رو می ده مشکل دارن و بار ها تلاش شده که از طریق مجلس این قانون اصلاح بشه،ولی همیشه به خاطر قدرتمند بودن لابی های سرمایه داری که مخالف تصویب همچین قانونی هستن،این تلاش ها به جایی نرسیده.مدتی پیش جلساتی داشتیم با نماینده های بچه های دانشکده های کل کشور که با چند تا از مسئول ها برای رفع این مشکلات صحبت می کردیم.جالب ترین نکته ای که توی این جلسات وجود داشت این بود که هر کدوم از مسئول ها با نظر فرد قبلی مخالف بودن و فکر می کردن که نا کار آمد خواهد بود و نتیجه ی جلسات پشت سر همی که داشتیم چیزی شبیه سرگیجه شد!

7.همیشه دوره های زندگیم با تعداد کتاب هایی که توی اون دوره خوندم به خوب و بد تقسیم میشن!با کمال مسرت باید اعتراف کنم که این دوره خیلی خیلی خوب بود!

8.امسال،برای دومین سال،شهریور ماه جشن ازدواج یکی دیگر از دوست های خیلی خیلی خوبم هست.یک تبریک ویژه و بسیار صمیمانه و پیشاپیش دارم برای سارای عزیزم...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت14:55توسط مانینا | |