تبليغاتX
مانینا





















مانینا



تازگی ها مدام یاد خونه ای می افتم که پنجره های بزرگ داشت که رو به یک خیابون بزرگ باز می شد توی یه شهر بزرگ و من عاشق این بودم که صبح ها از پشت پنجره به آدم ها نگاه کنم.حس می کنم این اضطراب های تازه همه از تصویر این پنجره است.از تصور اینکه الان ممکنه پشت سرت کسی باشه که بخواد لای موهات نفس بکشه اما تو نفس هاش بیزاری و روبروت پر از آدم های آزاده...

حس آلودگی ممتد...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت22:5توسط مانینا | |

گناه
وظیفه ی من بود
من خطا کردم...

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت2:13توسط مانینا | |