تبليغاتX
مانینا





















مانینا


این آخرین بار بود

آخرین بار

آخرین بار...

نمی رسم به انتها

باز هم نمی گردم

سکوت مطلق تا همیشه..

برای من خواب شادی می بینند و من بیشتر در کابوس ها فرو می روم و نمی دانم که کجا هستم.

یک جمله،همیشه یک جمله کافی است تا تو را به قهقرای وجود خودت ببرد که چه تلخ بودی و چه نا خواسته فرو رفتی و راه باز گشت همین سکوت است و ضربه های در انتها به سوی هیچ...

 

این آخرین بار بود.

آخرین بار....

 


+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت12:7توسط مانینا | |


1.انگار من نیستم.تعریفی از حالم ندارم.متفاوت ترین حالی که تا به حال داشته ام رو تجربه می کنم...

2.این کسی که صبح تا شب درگیر کار های زیاده،صبح داروخانه،ظهر دانشکده با زیر مجموعه ی چند تا کار،دوباره عصر داروخانه ،و شب پر از کارهای نکرده منم؟خستگی مزمن نخوابیدن ها مطمئنا تا چند ماه دیگه تموم می شه ولی این فشار عصبی که شناخت فرسایشی درون آدم ها ی اطراف با خودش به همراه می یاره امیدوارم درونم باقی نمونه..

3.کار های تزم رو انجام نمیدم.یک کار تعمدی مضحک برای فرار از چیزی که دیر یا زود باید اتفاق بیفته.فارغ اتحصیلی.گرچه به خاطر کارهای سمینار مسلما تا آخر امسال باید دانشکده بمونم ولی بعد از اون دیگه هیچ دلیلی نیست.فرار می کنم از روزی که بخوام از تزم دفاع کنم.دلیل هاش هم متاسفانه بسیار واضحه...

4.از صبح دست هام می لرزن،اولین باره که دچار این حالت میشم.ظهر یه جلسه ی عمومیه که قراره هر کدوم از ما که مسئول برگزاری سمینار هستیم برای بچه های دانشکده کار هایی که کردیم و قراره انجام بدیم رو توضیح بدیم تا توی جریان کار باشن.وقتی که پشت تریبون ایستاده بودم نمی دونستم کجام.می دونستم مثل همیشه می تونم خودم رو خوب حفظ کنم و اصلا هیچ نشونی از اینکه حالم خوش نیست نداشته باشم.هیچی برای گفتن آماده نکردم ؛حرف می زنم و باز نمی دونم کجام و نگاهم رو که روی بچه ها می چرخونم حس می کنم غریبه ن.انگار دارم با خودم حرف می زنم.یه نفر اون جلو با اشاره می گه بلندتر حرف بزن...

5.خوب می فهمم که چقدر بزرگ شدم و زمان تصمیم های بزرگ است...

6."از نظر من هیچ چیز مطمئن تر از نامطمئن نیست" فرانسوا ویون.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت17:57توسط مانینا | |