تبليغاتX
مانینا





















مانینا


ما می رویم کمی بخوابیم،شاید دنیا کمی دچار معجزه شود تا ما بیدار شویم...

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت23:4توسط مانینا | |

مدت هاست که از تمام مرز هایی که برای خودم ساخته بودم رد شدم.کاملا در لحظه زندگی می کنم و تنها چیزی که می خوام حفظ رفاقت هایی هست که عیارشون رو تا امروز سنجیدم.. دغدغه هایی مثل اینکه بعد از این دفاع کردم دقیقا می خوام چه کار کنم،هنوز برام بی جوابه...گرچه فکر می کنم با روحیه که من دارم،برای تخصص بخونم موفق تر باشم...نمی تونم توی رکود زندگی کنم...

همیشه به این فکر کردم که دیدن زشتی های دنیا دل می خواد...اگه بخوام زندگی کنم باید با حقیقت زشت رو به رو بشم...وگرنه دائم باید توی تخیلاتم بچرخم..ولی از مرز تحملم رد شدم...هر باری که به این مفهوم رسیدم،فکر کردم که این تلخ ترین اتفاقه..ولی هر بار زشت تر از اون رو هم دیدم...تا مغز استخوون الان حس می کنم آدم بودن توی این دنیا یعنی چی...استرسم ،توی این چندین رو آخر مونده به این سمینار،تبدیل شده به خالی بودن...هیچی حس نمی کنم،جز یه نگاه شفاف به درون آدم ها،که هیچ چیز قشنگی رو به نگاه آدم نمیاره..تلخ و تلخ و تلخ...و من حس خالی بودن دارم..حس اینکه فکر می کنم کاش می شد ندید،کاش می شد تغییر داد،کاش می شد نبود...و پر از یه حس وحشت سر خوردگی از اتفاق هایی که نمی تونم بگم کاش توی زندگیم نمی افتاد..نمی تونم ازش فرار کنم،چون همیشه یاد گرفتم بایستم..اما این بار ایستادنم تاوان سنگینی برام داشت...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت20:47توسط مانینا | |



خوب ما فکر کردیم که توی این دوره جای یه وبلاگ گروهی خیلی خالیه...

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت0:46توسط مانینا | |