|
ترجیح می دم که خیلی
چیز های رو همین جا نگه دارم.نه اینکه بخوام همینجوری بمونن،نه.فقط می خوام فکر
نکنم.فکر نکنم به اینکه ،اگر،گاهی، دور تر بایستم و دور نمای آدم هایی که وقت
صرفشون کردم رو نگاه کنم،به خودم بگم که چه خطا های بزرگی ... دلت جایی کنار آدم
هایی آروم می گیره،دلت جایی می خواد که توی اوج لحظه های معلق بودن،اسمت رو از
زبون کسی بشنوه..همین می شه که دور می شی، وقتی که اون صدا نیست.بعد نگاه می کنی.و
از دور می بینی.و اتفاق هایی که نباید بیفته می یفته...
1.گاهی وقتا،همینجوری دلم می خواد عکس یه آدمی رو که نمی شناسمش
حتی،بذارم روی دسکتاپم و همینجوری که کار می کنم،وقت و بی وقت نگاش کنم.از این
عکسایی که بدجوری آدم دلش می خواد توی اون لحظه،وقتی اون آدمه داشته عکس می
گرفته،بیرون کادر ایستاده باشه و نگاش کنه،بدون اینکه خودش بفهمه که تو اونجا
ایستادی! 2.دیدی وقتی که یه
مدت خیلی طولانی گذشته باشه تا تونسته باشی خیلی مسایل رو با خودت حل کنی و به آرامش
ذهنی برسی،بعد با یه اتفاق،همه ی آرامشت دچار شخم زدگی بشه چه حسی پیدا می کنی؟من
الان دقیقا همین حس رو دارم!
نه اینکه بی حوصله باشم.یا نخواهم که شاد
باشم.نه اینکه پر انرژی نباشم برای هر روزی که دارم می سازمش..ولی چیزی کم است
انگار..یا شاید چیزی زیاد است..زیادی است...زیادی است... دارد می خواند برای خودش.هی می روم که دست ببرم
که تمام شود و هی نمی توانم.فکر می کنم این دنیای کوچکی که این همه آدم های کمی دارد برای دوست داشتن ، چرا
این همه بزرگ است که این همه آدم دارد برای دوست نداشتن؟چرا هی برای خودش می خواند
که "به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی" و من هی در خودم فرو تر می
روم که "ز همه جدام کردی، ز خودم مده جدایی"...
دراز دستی ٍ این کوته آستینان بین... حافظ/ |
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|