تبليغاتX
مانینا





















مانینا



ترجیح می دم که خیلی چیز های رو همین جا نگه دارم.نه اینکه بخوام همینجوری بمونن،نه.فقط می خوام فکر نکنم.فکر نکنم به اینکه ،اگر،گاهی، دور تر بایستم و دور نمای آدم هایی که وقت صرفشون کردم رو نگاه کنم،به خودم بگم که چه خطا های بزرگی ... دلت جایی کنار آدم هایی آروم می گیره،دلت جایی می خواد که توی اوج لحظه های معلق بودن،اسمت رو از زبون کسی بشنوه..همین می شه که دور می شی، وقتی که اون صدا نیست.بعد نگاه می کنی.و از دور می بینی.و اتفاق هایی که نباید بیفته می یفته...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت22:11توسط مانینا | |



1.گاهی وقتا،همینجوری دلم می خواد عکس یه آدمی رو که نمی شناسمش حتی،بذارم روی دسکتاپم و همینجوری که کار می کنم،وقت و بی وقت نگاش کنم.از این عکسایی که بدجوری آدم دلش می خواد توی اون لحظه،وقتی اون آدمه داشته عکس می گرفته،بیرون کادر ایستاده باشه و نگاش کنه،بدون اینکه خودش بفهمه که تو اونجا ایستادی!

 

2.دیدی وقتی که یه مدت خیلی طولانی گذشته باشه تا تونسته باشی خیلی مسایل رو با خودت حل کنی و به آرامش ذهنی برسی،بعد با یه اتفاق،همه ی آرامشت دچار شخم زدگی بشه چه حسی پیدا می کنی؟من الان دقیقا همین حس رو دارم!

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت21:46توسط مانینا | |



نه اینکه بی حوصله باشم.یا نخواهم که شاد باشم.نه اینکه پر انرژی نباشم برای هر روزی که دارم می سازمش..ولی چیزی کم است انگار..یا شاید چیزی زیاد است..زیادی است...زیادی است...

دارد می خواند برای خودش.هی می روم که دست ببرم که تمام شود و هی نمی توانم.فکر می کنم این دنیای کوچکی که  این همه آدم های کمی دارد برای دوست داشتن ، چرا این همه بزرگ است که این همه آدم دارد برای دوست نداشتن؟چرا هی برای خودش می خواند که "به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی" و من هی در خودم فرو تر می روم که "ز همه جدام کردی، ز خودم مده جدایی"...

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت23:2توسط مانینا | |



دراز دستی ٍ این کوته آستینان بین...



حافظ/

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت21:48توسط مانینا | |


مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چراکه تو وعده دادی و او به جا آورد

حافظ/

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت22:27توسط مانینا | |